
باغ آرزو....
گاه گاهی سرکی میکشم از شوق.... کمی با تردید، اما ژرف....دلم میلرزد...
چرا به خود نمی آیم؟ کدام
بهانه؟ کدام جاذبه؟ کدام
حسِ دور از عقل؟ مرا به چنگکِ کنار پله می آویخت و وقت دویدن میان
گندمزار دستهای کودکی ام را به اشتهای لمسِ خوشه ها
می برد کدام منطق و اجبار میانِ راهِ
دریاشو همیشه
حکم به بردِ پا برهنه ها میداد؟ کدام گره کور میان کوره گز و ذوقِ
کودکی ها بود؟ و باد که می وزید چرا بوی کاغذ
وچوب و چسب با خود داشت وبند عشقِ کاغذ باد ، چرا
میان دو انگشت شیطنت می کرد وهیچ
قفل علاج فراقت دست و گنج دولابچه نبود و طاقچه ها بلند بود و عمیق گره چارقد طعمِ نقل و کشمش شبِ عید وسیلی
پدر طعم خواب خوش، ميان ِ دستِ مادر داشت! و هیچ
علف هرز جسارت رویش میان باغ نمی نمود و هیچ
انارترکِ انتظارنداشت! وگشتن ِ واله ها به حکم ِکاسه بر میگشت و از ميان ِ چلهِ كشِ دار ِ قالي ها حيا تراوش داشت... ميان توبره چوپان اميد مي لوليد چه زود سپیده میزد... چه دیر شب میشد... و آبِ جویِ ، میان ِکویله بوی
زندگی می داد تلمبه ِآب همیشه دست را می جست حیات جاری بود وقبرها جا به جا می رویید! ***** دلم
دوباره گرفت! چرا به
خود نمی آیم؟ ؟
غمِ نبودنت را باز به طعمِ اناری که بویِ تو را داشت بلعیدم و حال، میفهمم که مرگ! کمینه ای است به جرمِ دیدنِ گیسویِ نخلها بر خاک. و مرگ، اسارتِ آبِ قنات است ... در قابِ زاویه ها و مرگ... تداومِ منطقِ چهار ضلعی هاست و جویِ بی کرشمه و دشتِ بی میرآب... *** ....اینجا ! پشتِ تواترِ دریغ هایِ حزن آلود فرصتِ سیالِ نوازشِ آبِ قنات می گریزد از میانِ دستهایم..... ..... تند! دریغ!!! زمان عصاره تلخی است که لا جرعه نمی توان نوشید هیچ مرهم، دیگر دوایِ زخمِ فاصله نیست ما میانِ هزار تویِ انتظار گم شده ایم و جای هدایت درونمان خالی ست و من کنارِ بغضِ تمامِ ناگفته هایم هنوز... به تو که می رسم... چقدر دلتنگم! ادراک ساقه هایِ تردِ پیچکِ نگاه در آیینه شب ! روییدن گل هایِ لذت و عذابِ خارها ! شستن به اشک...... هر آنچه را که هست... پندارهایِ تلخ زهر آب هایِ درد .....شیرازه ام گسست، از هجمه مکرر اتفاق ! مابین من و من ِ مکرر در آیینه *** اینجا در انجمادِ حجـم ِ بی نهایتِ یک لحظه عزیز وا مانده میانِ تارهایِ چسبناکِ مصلحت ! تشویش ادراک آینه از من، رهایم نمی کند... عطشانِ یک پیاله ی ادراک تا مستی ِ مدام ! چشم خواهم دوخت در تکرار میانِ من و منی مکرر در آینه.... پی نوشت: در پیر مرد و دریا .... انتظارِ لحظۀ صید، تشویشِ تلخ و شیرین مدام ... شاید یک عمر ... و .... بی هیچ تردید بیرون شدن ققنوس از آتش ! ... چشم من گل میخی به کلون در باغ آرزو است دستهایم شاخه خشک فرو رفته سرِ چینه پیر مانده آویخته در حسرتِ رویایی دور گیجیِ سبزِ گلِ پیچک را می خواند گاه گاهی سرکی می کشم از شوق نگاهی گذرا ... اما ژرف...!!! کمی با تردید دلم میلرزد ******** پشتِ بندِ هر جوی، آبِ بی تاب تمنایِ تراوش دارد برگها منتظرند، ..... خبرِمهر زمین را آوند سرِ هر شاخه تقسیم کند دستِ نمناکِ نسیم، گرد بر می دارد نکند بازیِ نور پشت دروازه هر برگ معطل باشد شاپرک شاخ به شاخ، خبرِ باروری می ریزد همه در همراهی باغ از آفت اندوه تهی است ***** من رسولی را می بینم، سخت آشفته، هراسان، بی تاب، روی می پوشاند آشناست هم جهت و هم نجواست باغ را می فهمد و مصمم رسیده است به ادراک کویر بویِ اسفند..... وتنهایی یک طاق، سرِ پشته ریگ آب را می فهمد.................. **** باغ از آفت اندوه تهی است آسمان هم همراه......عشق می بارد.....عشق...!!! اینجا تمام؟؟؟؟ .........این حاصلِ قرنها سرودِ خنیا گرانِ مست؟ وین سر برآورده از هر چه پیوستگی هایِ سخت؟!! نازک خیالِ خام و غریبی است نازنین! اینجا مدام... در گوشِ تو در گوشِ من فریادهایِ وا عطشِ آن طفلِ بی پناه آن پیر مردِ لجوج!! تنها زنی نشسته پیر، منتظر... بی اختیار دستِ تو را، مجذوبِ گردنِ باریکِ جام میکند آرام باش و کوزه بر گیرو صبر کن..!!! آنگاه میروی........ تاانتهایِ لذتِ قدیسه ای لطیف... تا ابتدایِ احساسِ دریاچه ای عمیق... تا بالهایِ ظریفِ فرشته... تا منتهایِ نور......... غمگین مباش، حتی اگر سیلابِ مهرِ وجودت در این صخره هایِ سخت در دم اثر نمیکند! کین رازِ سر به مُهر از نرمی و لطافتِ هر صخره لجوج پس از گذارِ تو.... تفتیش میشود ....... اینجا تمام؟؟؟!!! آرام م م م م م م نازنین!! کین بادهایِ سردِ بهاری، هر چند منقطع .. اما مدام در آرزوی بردنِ یک بیتِ این غزل بر ما وزیده است نازک خیالِ پاک و لطیفی است نازنین... اینجا همیشه هست تا تازیانه هایِ عطش هست بر شانه هایِ تو بر شانه هایِ من بر شانه هایِ ما .................... اینجا همیشه هست....!!!! از آن زمان که به واسطه چشیدنِ طعمِ میوه آن درخت ممنوع فرو افتادیم تا امروز... اگر که نشسته باشیم وسنگ هایِ وا خوردگی هامان را دستِ کم با خودمان وا کنده باشیم، سر میانِ دو دست میگیریم و هی می فشاریم، که انگار دنبالِ عصاره ای هستیم که باید بریزد بیرون تا راحتِ روحِ آزرده مان باشد. میگردیم دایم دنبالِ کلمات،.... که چفت کنیم با هم و چیزی بگوییم که شاید!...شاید گفته شود هرآنچه که باید؟! تند تند میرویم و دنبالِ هر چه راهِ نرفته ایم تا مگر وا رسانیم این امانتِ وا نهاده شده، سربسته ومجهول راکه مدام زیرو بالایش میکنم ووسواسِ کشفِ محتوایش، دغدغه لحظه لحظه هایِ تنهایی مان شده!!! همان که نه زمین و نه آسمان زیرِ بارش نرفتندوما.... چه مغرورانه رفتیم و حالا...مثلِ پیچک هی گیج میزنیم و چنگ می اندازیم، راستی ما را چه میشود؟ کجایِ چرخِ این نظم لنگ شده که هنوز اینجاییم، فرو افتاده...گیج.... مبهوت؟! کسی چه میداند؟..... شاید تو....!!! سر انجامم چه خواهد بود؟
بعد از این آشوب در ماتم سرایِ خلوتِ خویش! هماره زورقی تنها میانِ موج
هایِ شوم و خشکیده درختِ زردِ پاییزی و آن زندانیِ در بندِ تنهایی که فریادش، به سانِ تکه ابری
اسیر باد هایِ شومِ نشنیدن
باران شد.
و من اکنون، به امیدِ کدامین آشنایِ دردِ تنهایی...
کدامین دوست خواهم ماند؟
کجا بگریزم از افسونِ تنهایی؟
کجا بگریزم از وحشت...؟
و من آن رودِ سرگشته و پیچاپیچ که از بالا بلندِ کوهسارِ
زندگی جوشید...
و روزی نرمشی مستانه در من بود چه پر غوغا و بی تردید به
امیدِ ملاقاتِ یگانه نیلگون دریا
ره بردم!
ولی
اکنون!!!؟؟؟..... اسیرِ دستِ مردابِ غم و اندوه،
تعفن از تنم جاریست!!
و من اکنون به امیدِ کدامین آشنایِ دردِ تنهایی
کدامین دوست خواهم ماند؟
کجا بگریزم از افسونِ تنهایی؟
کجا بگریزم از وحشت؟؟؟
گریزی هست؟ و من آن بوته سر بر زده از خاک
که با اندیشه رویاندنِ گلبرگِ پاکِ عشق گلِ امید!!! همه تن شیره هستی فرو خوردم
و پس از سالیانِ دور.... کنون که غنچه سر برداشت به دستِ سرنوشتم غنچه احساس
پرپر شد!
و من اکنون !
به امیدِ کدامین آشنایِ دردِ تنهایی؟
کدامین دوست ؟
خواهم ماند؟ کجا بگریزم از افسونِ تنهایی؟ کجا بگریزم از وحشت؟
گریزی هست؟ ......................
مگر یک جا!
به بطنِ خاک!
همانجایی که روزی از دلش با یکهزار امید...
روییدم!!!





